مادربزرگ…

مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم …
زنده یاد حسين پناهي
عکسهای مراسم تشعیع قیصر امین پور
لحظه
لحظه چشم وا کردن من
از نخستین نفس گریه
در دومین صبح اردیبهشت سی و هشت
تا سی و هشت { چهل و هشت } اردیبهشت
پیاپی!
عین یک چشم بر هم زدن بود
لحظه دیگر اما
تا کجا باد ؟
تا کی ؟
دیگر از چشم یاران چه خیزد
ابرها را بگو تا ببارند…

« درد را بهانه کرد و رفت »
درد را بهانه کرد و رفت نوشته سید ابراهیم نبوی در سوگ قیصر امین پور
خبر بد مثل توفان میآید؛ بیملاحظه و بیمحابا. پنجره را باد باز میکند و پرده مثل یال اسبی که در حال دویدن است، در هوا بیتاب میشود و باد پرده را پس میزند و میکوبد به صورت تو.
میگوید: «قیصر امینپور مرد.» جملهاش را درست نشنیدم. شاید هم دلم نمیخواهد بشنوم. شاید دوست دارم اشتباهی رخ داده باشد. قیصر امینپور چرا باید مرده باشد؟
تصویرش جان میگیرد جلوی چشمانم؛ با آن برفهای نشسته بر موهایش؛ با آن پف زیر چشمانش؛ با آن صورتی که انگار همیشه آفتاب سوزانده باشدش؛ با آن خندهای که همیشه میآید و نمیآید؛ انگار خندهاش را باید گران بخری. میخندد و عمیق میشود لحظهای در چشمانت و تا بیایی چشم به او بدوزی؛ چشمانش گریخته است مثل اسبهایی که بیقرار راهند.
شاعر عاشقانه ها درگذشت(ناگهان چه زود از پیش ما رفت..)
درگذشت شاعر ارزشمند معاصر – قیصر امین پور – (۱۳۳۸-۱۳۸۶) را تسلیت عرض می کنم. یادش گرامی . شعرش جاویدان باد.
از خاطرم نمی رود کمتر از یک دهه پیش در خوابگاه دانشگاه چقدر آلبوم نیلوفرانه علیرضا افتخاری که آن روزها تازه منتشر شده بود را گوش می دادیم. نیلوفرانه اولین آلبومی است که همه اشعار آن سروده یک شاعر – قیصر امین پور – است .آلبومی عاشقانه با مضمونی سراسر معنوی .

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی ،ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود
-
جدید
- 119
- 116
- توسل
- سازمان های مذهبی یا همان بدعت گذاران دین فروش
- 106
- از کابینه ی بازرگان تا کابینه ی احمدی نژاد ( قضاوت با خود شما )
- نوروز 1387 مبارکباد
- پاسخ « عبدالعلی بازرگان » به نظرات جدید « عبدالکریم سروش »
- اربعین عاشورا…
- پاسخ «بهاءالدين خرمشاهي» به قرآنستيزان
- ما مسافران اتوبوس!
- Best Resumes for College Students And New Grads
-
پیوندها
-
بایگانی
- ژوئن 2009 (2)
- فوریه 2009 (2)
- ژانویه 2009 (1)
- ژوئن 2008 (1)
- مارس 2008 (3)
- فوریه 2008 (1)
- ژانویه 2008 (9)
- نوامبر 2007 (20)
- اکتبر 2007 (4)
-
دستهها
-
RSS
فید مطالب
RSS نظرها



